![]() |
![]() |
|
| کرامات الصالحین |
|
تشنهام، اي آسمان عشق، بارانت کجاست؟ دست من در جستجو پژمرد، دامانت کجاست؟ هر چه ميبينم فقط ديوارهاي سنگي است کاش ميگفتي به من شهر شهيدانت کجاست؟ شاخهها بر بستري از برگهاشان خفتهاند آه اي فصل پريشان ! ساز توفانت کجاست؟ شور سرگردانيام را با نگاهت تازه کن در سکون خود نميگنجم، بيابانت کجاست؟ سهم من تنها سکوت عافيت پروردهاست دوست دارم نالهاي باشم، نيستانت کجاست؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 19:25 توسط علیرضا نیکرو |
|
|
داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار این كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاریكی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زیر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملاٌ تاریك شد. به جز تاریكی هیچ چیز دیده نمیشد سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه وستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا میرفت، در حالی كه چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد.. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فكر میكرد چقدر به مرگ نزدیك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است. حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سكوت، چارهای نداشت جز اینكه فریاد بزند: “خدایا كمكم كن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ - نجاتم بده. - واقعاٌ فكر میكنی میتوانم نجاتت دهم. - البته تو تنها كسی هستی كه میتوانی مرا نجات دهی. - پس آن طناب دور كمرت را ببر برای یك لحظه سكوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند. روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یك كوهنورد را پیدا كردند كه طنابی به دور كمرش حلقه شده بود در حالیكه تنها یك متر با زمین فاصله داشت!! و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشید؟ هیچگاه به پیامهایی كه از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شك نكنید. هیچگاه نگویید كه خداوند فراموشتان كرده یا رهایتان كرده است. هیچگاه تصور نكنید كه او از شما مراقبت نمیكند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 15:58 توسط علیرضا نیکرو |
|
|
آنها كه رفتند، كاری حسینی كردند،
و آنها كه ماندند، باید كاری زینبی كنند، وگرنه یزیدیاند»!... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 18:52 توسط علیرضا نیکرو |
|
|
زندگي رنگ پريشاني گرفت هركه امد عشق را بازي گرفت رنگ ارزشها همه بي رنگ شد معصيت با عافيت همسنگ شد اي دريغا رادمردي ها چه شد قصه مردان عشق افسانه شد رسم ليلي مرد و مجنون زار شد عاشقي خر مهره بازار شد مي شود بار دگر همدل شويم در وفا چون پاك بازان گل شويم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 19:4 توسط علیرضا نیکرو |
|
|
دیروز...
باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه ... و اما امروز... باز باران بی ترانه... باز باران با تمام بی کسی های شبانه... می خورد بر مرد تنها...می چکد بر فرش خانه...باز می آید صدای چک چک غم...باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده... نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟...نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که آن کودک...که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد...کجای ذلتش زیباست؟!
دوستاناین مطلب از خودم نیست |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 13:1 توسط علیرضا نیکرو |
|
|
گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درماندردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 13:26 توسط علیرضا نیکرو |
|
|
آه ای نسیم!
این در سوزان مکوب سخت! بگذار در سکوت، طفلان داغدیده بشویند زآب اشک؛ نیلی رخ عزیز مادر خود را ز التهاب. ای شمع دیر پای! خاموش و سرد شو تاریک کن جهان تا چشم اشک بار علی از سر امید؛ بر آخرین شرار دیده زهرا نظر کند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 13:26 توسط علیرضا نیکرو |
|
|
ای پرنده پروازکن،با اينکه پروبالت زخمی است ولی بازپروازکن. مگذارسکوت ورخوت اين قفس ،شوق واشتياق رهايی رادرتو بخشکاند.می دانم رهايی ازاين قفس بسيارسخت است وتوراديگر توان جدال بااين ميله های فولادی نيست،ولی نگذارياس ناميدی شوق رفتن راازتوبگيرد.نگذارکه التهاب قفس لذت پروازوآزادی راازیاد تو ببرد. ای پرنده بدان که قفس هرگز نمی تواند پروازراازياد تو ببردچون پرنده يعنی پروازوپروازيعنی آزادی ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:26 توسط علیرضا نیکرو |
|
|
مقتضاي علاقه به دوست مهرورزي به منسوبين اوست و اگراينگونه نباشد بايد در صداقت اين عشق شك نمود انان كه بهره اي از شراب لعل دوستان خدا نبرده اند بايد گفت در محبت به خدا ره به جايي نبرده اند علاقه به دوستان خدافرع و شعاع عشق و محبت به خداست
در جهان خرم از انم كه جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست و اين همان بيان دلنشين حافظ است كه گر در سرت هواي وصالاست حافظ بايد كه خاك درگه اهل هنر شوي |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 12:43 توسط علیرضا نیکرو |
|
|
چه غم گر اشك حسرت ساخت ويران خانه ما را كه عشق آباد سازد عاقبت ويرانه ما را ز ياران دو رو دلتنگم از صهباي يكرنگي فدايت ساقيا لبريز كن پيمانه ما را |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 21:18 توسط علیرضا نیکرو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من عليرضا نيكرو از شهرضاي اصفهان 26 ساله طلبه حوزه علميه قم از ديدار شما خوشحال و علاقه مند به برقراري ارتباط با شما دوست عزيز التماس دعاء
|
| آرشیو موضوعی |
|
حدیث هفته |
| پیوندها |
|
به دنبال حق سئوال هدف از خلقت لیلویه حزب الله نو هبوط سيد مصطفي پيام گل سرخ |
|
RSS
|